حكيم زجاجى
411
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
مرا نيز بر صفه بردند شاد * نشاندند مردان بادينوداد چو شد ساعتى اندرآمد خطيب * معطر شد آن خانه از بوى طيب به مجمر چو « 1 » آتش برافروختند * به ده جايگه عود مىسوختند چو بر گل سرايان شده عندليب * يكى خطبه برخواند زيبا خطيب 40 پس آنگه يكى عقد زيبا ببست * بداده به يكجا دو فرزانه دست چو شد فارغ از خطبه والاتبار * زر و سيم كردند [ و ] گوهر نثار فكندند خوان و بخوردند نان * مقامى به كردار خرم جنان چو از خوردن نان بپرداختند * غلامان فرخ طبق ساختند « 2 » طبقها نهادند پيش سران * به جاى شكر ، سرخ زر بد بر آن 45 به سرخى زرى بود ، همچون شفق * بر من نهادند از آن يك طبق از آن هر يكى يك طبق برگرفت * تو گفتى جهان سربهسر زر گرفت ز بيم اندرآن زر نكردم نگاه * به من گفت شخصى بدان جايگاه كه برگير زر با طبق ، كان توست * فزون بود آن زر ز پانصد درست به صد بيم آن سيم برداشتم * ز كار جهان كى خبر داشتم 50 چو مردم برون شد از آن خوشسراى * برون آمدم من نه عقل و نه پاى بيامد يكى بنده دنبال من * پريشان شد اندر زمان حال من رهى را ز راه [ ا ] ندرون خواند باز * دلم گفت شد چنگ دولت ز ساز ز من بازخواهند اين زر گرفت * نكردم چرا اندكى در نهفت چو رفتم در آن خانهء دلپذير * يكى صدر ديدم چو بدر منير 55 مرا گفت كاى سرو [ ر ] نامجوى * به من از كجايى يكى بازگو [ ى ] بگفتم به دو سربهسر حال خويش * چو بشنيد يكدم سر افكند پيش پس از ساعتى سر برآورد و گفت * كجايند اطفال تو در نهفت بدادم نشان مقام خراب * بباريد فرزانه از ديده آب مرا گفت انديشه در دل مدار * كه چون زر كند كار تو كردگار 60 غلامى دو را آن زمان خواند پيش * سخن گفت با هر دو ز اندازه بيش
--> ( 1 ) بمجنون ( 2 ) به پرداختند